هیچ چی بوی ورقهای کتاب نمیشه!

اجتناب از توئیت ها، وبلاگ ها، گوگل پلاس و به خصوص فیسبوک سهل و ممتنع است و نمیدانم دستاوردهای بعدی این دهکده ی جهانی چیست. به هرحال وبلاگ خواندن و نوشتن برایم عینهو بازگشت به دهه چهل شده، حرفهای توکا و نسوان و دیگران تکراری است، یعنی انگار هیچ چیزی نیست روی صفحات اینترنت که من برای خواندنشان دل دل کنم. شاید هم اوایل فقط "تازگی یاجهل یا بیکاری" باعث دل دل میشد. همین من فسقل هم که زمانی برای نوشتن وقت میگذاشتم گذاشتمش آخرهای لیست و توی فیسبوک شیر میکنم شلنگ تخته هایم را. گاهی به وبلاگ دختر دانشمند سر میزنم و آنهم تهش دقمرگ میشوم. سال 91 با هزار اوج و حضیض پیش بینی نشده اش از راه میرسد و میدانم سالی نیست که من بنویسم. نمیدانم بگذارمش گردن زمان، دغدغه های جایگزین!!، فشردگی بینهایت کارها، یا انتظار چاپ نوشته های قبلی! برایم هم مهم نیست فعلن و از این بابت هیچ حس خاصی هم ندارم. فقط میدانم یکروز در یک جای مناسب همه چیز می نشیند سر جای خودش. و همچنان اینترنت بداند هیچ چیز هیچ وقت نمیتواند بوی کاغذ کتاب، راهروهای موزه، سالنهای کنسرت و گفتگوهای رو در رو را بدهد، هیچ چیز... عیدتون، کار و بارتون، پیوندتون، قدم نورسیده تون، موفقیتهاتون و خلاصه هرچی که خودتون میخواین مبارک باشه و دعا کنید اونچه من میخوام بشه امسال : )*

...

...

تکه گهی که مرواریدی در درون می پرورید!

محدودیت و نداشتن آدم را خلاق تر و پرشور تر می کند. توی خوشی ها بشر یک تکه گه تنبل می شود که خیلی هم راضی است از همه چیز!
حالا شما گیر کنی توی یک نداشتن و خوشی، انگار آینه ی روی میز توالتت را با دستمالی که به ماتحتت میکشی گرد بگیری. یک حالی هست که نگووو...

- دلم برای احمد غنچه رز تنگ است که من را یاد هیتلر می اندازد این روزها، برای عشقم مغولستان، برای رنگینک، برای یغما، یغما، یغما که نمیدانم اسم جدیدش چیست، برای مرتضی روانی اراکده، برای آرزوی آدالیش، برای آریای خر، برای یلدا که نمیداند بُعدِ آنچه من میگویم با آنچه کامنت گذاشته کجا تا کجاس، برای اهانت، برای هدی و کنجکاوی های کودکانه اش، برای ترنج و نارنج، برای آن یکی وبلاگ که انقدر نحواندمش که فراموشش کردم، برای عباس قاضی زاهدی، عباس شریعتی حتی!

LDR

ماها یه مشت آدم خودآزاریم که هیچ چی قدر این اذیت شدنا درست حسابی ارضامون نمی کنه. 

پ ن: لانگ دیستنس، لانگ دیستنس، لـــــــــــانگ دیــــــــس تنــــــــس، لعنت به تو!

چل چلی!

ادامه نوشته

گمم کرده!


همیشه، هرجای این دنیا که ایستاده باشم، یک چیز کم است. لامصب! نمیدانم هم چیست. اسمش،جنسش، کدام گوری پنهان شده؟یک چیز کم است که نه داشتنش سیرم می کند نه نداشتنش آرامم. قبل ترها فکر میکردم تویی. اما... تو هم، کمتر از آنی که من نمیدانم چیست!

حال ما خوب است، متاسفانه خیلی!

noi

... cerchiamo di raggiungere

اصطواج!

 

آدم ها دو دسته اند: مجرد - متأهل

دسته ی دوم، دو تا میشن: اونایی که به ازدواجی که دارن (یا داشتن) اصطکاک ندارن و اونایی که اصطکاک دارن.

دسته ی اول هم دو تان: اونایی که به موضوعِ "ازدواجی ندارن (و نخواهند داشت)" اصطکاک دارن و اونایی که بهش اصطکاک ندارن.


 

پ ن: فاک به جامعه یی که کمترین مشتریاش دسته ی دوم/تای اوله،
و فاک تر که از اونم کمتر، دسته ی اول/تای دومه...

غر.ریدن

40000 b.c) بُ بُ پوست دیمترودونی را که دیشب  شکار کرده، می بندد به دور سینه و کمرش و راهی جنگل می شود. بَ بَ از همان بالای درخت سیبش را گاز زده و می پرد پایین روی بُ بُ! قضیه که تمام می شود، بُ بُ شروع می کند به غرغر که اینهمه وقت کدوم غاری بودی پشمالو؟ دودی چیزی روشن میکردی بدانم کی میبینمت خب ...

80 b.c) سردار رومی به رم برگشته تا کللهم مقام و سلطنتش را بدهد و سوار بر اسب به مصر برگردد. شاهدخت مصر هفته ها بی خبر است و کم مانده دق کند. بالاخره وصال حاصل شده، دخترک کمی غرغر می کند که خبر قطعی برگشتنت را می دادی کفتری، بطری آبی، چیزی زودتر بیاورد خب ...

0) زنی بدون هیچ غرغری باردار شده و تاریخ به نوعی از اینجا آغاز می شود ...

1200 a.d) با زاده شدن همان قبلی، جنگهای صلیبی نامی رخ می دهد و آن وسط ها، یک نصرانی عاشق دختر مسلمان اورشلیم می شود. مسلمانان پیروز شده و بناست مسیحی را سر ببرند. پسرک شبانه دختر را برداشته و می گریزند. دخترک هم نصفه شبی غرغر می زند که خب این برنامه ی فرار را با سواری چاپاری چیزی به گوش من میرساندی، نصفه عمر شدم جان مسیح خب ...

1941 a.d) سرباز آلمانی دل به اسیر لهستانی اش بسته و ول کن هم نیست لامصب خوش تیپ. جنگ تمام شده و اردوگاه ها تخلیه می شود. دخترک بعد از ماه ها نامه ی دلداده را دریافت می کند و در جواب قطعن غرغر می کند که این را زودتر مینوشتی خب ...

2012 a.d) باربارا نشسته است پای اسکایپ و غرغر می کند.

!Pantom of the Opera

پانتومیم بازی می کنیم.
اتاق خالی است، جز "ما".

سه انگشتش را نشان می دهد،
و چشم هایش را می بندد.

می گویم: ک.و.ر؟
لب و سبیل کج می کند که یعنی: (تقریبن)

...
تا.ریـ.کی؟ خوا.بیـ.دن؟ سا.را.ماگ!؟...
طاقت نمی آورد و بلند می گوید:
"من.، قبل ِ. تو"

 

نه می­زایم
و نه سر زا می­روم.

امشب
یک تار خیس سوزاندم
- تنها یک تار-
محض آمدنِ آل ی
که دوهزار سال است بیاید ...
.
.
.
من
خود از آل همان پیامبرم
که حلقومِ قطره قطره آبش را
به تارهای من آویخت؛
و آن شب
یک تار مو کم آورد،
تنها یک تار ...

"ورود به خلاء"

 

ادامه نوشته

لیتل رامبری

ادامه نوشته

روح پراگ

ادامه نوشته

ناخن كش!

ادامه نوشته

مارماهی

ادامه نوشته

raining

ادامه نوشته

واجب الحج

 

ادامه نوشته

شادی از خرد عاقل تر است یا زرشک؟ بله لطفن!

ادامه نوشته

كروات!

ادامه نوشته

عطر خوش زن

 

ادامه نوشته

ذبح شرعی


عکس تزئینی است!

جای صدای بَم، ناگهان یک صدای ریز!
این سوی ِ خط، دل ِ زن گشت ریز ریز ...

آن سوی؛ ذهن ِ کوچک ِ بد بوگرفته­ای
این سوی؛ وسعت قلبی­ست، رُفته و تمیز

آن سو؛ به نام ِ باکرگی – زن – مقدسات
دندان برای ِ تک­تک مان می­کنند تیز

این سوی؛ جسم ِ پاره­ی یک زن که مُرد زود
در بستری که س.ک.س و صداقت شدند "جیز"!

"پس کو؟ کجــآست رخت ِ ادب، ردای دین؟
هان! یافتم، مُچاله گذاشتیش زیر میز

عریان شدی محض ِ هم­آغوش گشتن ِ
یک زن، بدون باکرگی + یک جفت چشم هیز؟"

قلبم گرفت از نوشتن این رنج، آن مرض
قلب زنی که این­ور ِ خطّ است، لابد "چیز"...

تنها سؤال شرعی­اَم از رساله­ات: "این کار
با خواهران ِ اصلی ِ خود می­کنید نیز؟"

- اگر بتوان خیانت را هم به راحتی مدل 206 تیپ بندی کرد، کثیف­ترین و طبیعی­ترین تیپ آن، خیانتی است که از سوی روحانیون دینی و مبلغان پاکی هر جامعه رخ دهد! این را بچه­تر که بودم سرودم.

- مدتی نیستم. اگر تا هفته­ی اول مرداد نتوانستم باشم، شما کادوهایتان را بگذارید همینجا؛ روی میز! :)

Whatever Works

انسان موجودی مضطرب و مرگ­آگاه است. انسان ذاتن تنهاست. دیگران دوزخ­اند. انسان محکوم به آزادی در انتخاب­های خویش است. همه چیز بی­علت است. همه چیز نسبی است. تمام آنهایی که امیال خویش را سرکوب می­کنند بالاخره روزی...
جملاتی از این دست ــ که نه لزومن با همه­اش موافقیم و نه لزومن واقعیت نباشد ــ را شنیده­ایم و نه لزومن که تجربه هم نکرده باشیم! فلاسفه و نویسندگان و هنرمندان زیادی به آنها پرداخته­اند، خواه با احتساب وجود خدا خواه بی آن. اما بحث من از زاویه­ی دیگری است.

این تلنبار فیلمهایی است که تا روز تولدم عهد کرده­ام دستِ پر۱۰تایش را ندیده باشم، اما فعلن ۱۰تایش را دیده­ام و حالا می­خواهم راجع به یکی کمی فکر کنیم:

Whatever Works فیلمی است که به پیچیدگی روابط انسان­ها، پیچیدگی و پنهانی علائق و سلائق درونی ِ هر شخص، و ریشه داشتن همه­ی اینها در گودالی عمیق از ناکامی­ها و عقده­ها در تاریخ زیستن ِ وی می­پردازد و شاید بتوان گفت وودی آلن با عنوان "هرچیز که به کار بیاد" برای این فیلم، در پوشی مضحک بر آگاهی بشر از ناتوانی خویش گذاشته است.

داستان با برخورد اتفاقی یک "نابغه­ی منزوی ِ نوبل گرفته­ی بدبین" و یک "دختر زیبای جوان ِ فراری و خوشحال" شروع می­شود، اما به دلایلی برخلاف انتظار به ازدواج آن دو می­انجامد. ازدواجی که در ظاهر در لوای اندکی علاقه و امنیت چندان هم نامناسب به نظر نمی­آید... راستی، خانواده­ی اهل دین و کلیسای ملودی (با بازی Evan Rachel Wood) نیز اخیرن به دلیل خیانت پدر، ازهم پاشیده­اند و پس از آمدن به نیویورک و یافتن ملودی در خانه­ی پیرمرد و شوکه شدن فراوان و کشیدن صلیب بر سینه، سعی می­کنند در همان شهر با تفکری سنتی، همسر مناسب ­تری برای ملودی بیابند.

خلاصه اینکه در پایان، ملودی تحت تأثیر طبیعی ِ روحی ــ جنسی ِ پسری جوان و خوش آتیه، از لوریس (با بازی Larry David) جدا شده و لوریس که چنین روزی را پیش بینی می­کرد با دیالوگهایی بسیار دوست داشتنی ملودی را به خدا(!) می­سپارد.
مادرملودی که هنرهای ناکام ِ جوانیهای خویش را در نیویورک در معرض شکوفایی دیده، ناگهان با دو مرد هنرمند ازدواج می­کند و گالری­هایی از آناتومی لخت زنان برپا می­کند.
و پدر ملودی نیز که تنها به خاطر آنکه در ولایتشان همه ازدواج می­کردند ازدواج کرده بود، با پسری جوان رابطه­ی عاطفی برقرار می­کند...

Whatever Works را به خاطر تمام ما­به­­ازاهای واقعی­اش، به خاطر تمام دیالوگها و کنایه­های اگزیستانسیالیستی اش و به خاطر کشور ِ Whatever Worksمان دوست می­دارم.

ــ من آدم شکاک و نجوشی هستم و قربان صدقه­ی کسی نمی­روم. نمی­توانم لبخند بزنم، دوره بیفتم و اشخاص را در آغوش بفشارم و برای خودم دوست بتراشم!            مرحوم "ساراماگو"

میان ماه من تا ماه گردون ...

 

ما هزاران عروس دریایی بودیم، با چترهای سفید کهربایی، و دامن­های تور ِ گـُل­های خَتایی... زیر پایمان بستری بود از لجن، و بالای سرِمان تیره و تار، نه اِنس بود و نه جـِن! ... و خورشید – بیرون از دریا، پشت آب­های سیاه ِ بالای ِ سر ِ ما، برای زمینیان ِ خشک می­درخشید، برای علی و محمود و جمشید!

یک روز، شاید هم یک شب ِ مرموز، ما چه می­دانیم؟ زمینیان گویا خواب دیدند که چترهای کهربائی­مان دارد آب می­شود، و گل­های ختایی دامن­مان خراب می­شود، آب دریا دارد شراب می­شود و بی­دامادی ِ ما حکایت ِ پلنگ و مهتاب می­شود...

آمدند و قلب ِ دریا را شکافتند و ما را، همه­ی ما را سوار کردند بر زیردریایی­ها، و بردند آنجا که خودشان می­گفتند "بالا بالا ها"... نشانمان دادند آنچه نامش بود خورشید، و به عقدمان درآوردند برای علی و محمود و جمشید!

کور شدیم و دق کردیم و مُردیم، حیران شدند و گریستند و لاشه­هامان را به آب دریا دادند...

رفتیم و رفتیم آنجا که می­گفتند "پائین پائین ها"، و همانجا که برای ما بود بهترین جا... دفن شدیم زیر لجن­های اصیل و سبز، و دریائی­ها به ما گفتند شهید عقیده و حد و مرز...

۱: دلم گرفته! کـِی آنها می­فهمند خورشیدشان تیغه­ی ضلالت چشم­های ماست؟ چرا کله­ی رئال ِ ما را روی تصویر انتزاعی­یی که از ما ساخته­اند می­چسبانند و از جور در نیامدنش شاکی هم می­شوند؟

۲: این را فارغ از کلیشه های آخرش ببینید و به باهوش و حواس بودن خودتان بیشتر مطمئن شوید :)

آری مورگان، این بار حق با فروید بود!

                             
                                                           
... توی همین افکار بودم که صدای لوس و زنانه­ ی منشی انگار که موهای منو کشید و پرتاب کرد به این دنیای حقیقی!
ــ
 موسیو مورگان! موسیو مورگان! با شما هستم، نوبت شماست، لطفن!

وارد اتاق می­شم و قبل از اینکه اون پیرمرد ِ اِستون فِیس بپرسه "چته؟" می­رم سراغ اصل مطلب و با صدای بلند می­گم:

ــ 
آقای دکتر! من یک روان نژند واقعی هستم.
لبخند سرد و بی محتوایی می­زنه. اوه خدای من! تمام روانکاوهای پیر  تا ابد همین­اَند.

ــ
 بسیار خوب! فقط دوست دارم بدونم "روان نژند" رو چی معنی میکنی جانم؟!
ــ 
روح و جسم من دائم در حال رنج و عذاب کشیدنه. لحظه­ ای نیست که آزاد و بی­ تفاوت باشم.
ــ 
اما رنج بردن بیماری و مرض نیست جانم! همه­ ی ما می­دونیم که "مسیح" چه مصائبی کشید بدون اینکه لحظه­ ای فکر کنه یه روان نژنده، یه روان نژند واقعی...
ــ 
اوه! مسیح! چه قیاس شیطان پسندی بود جناب دکتر! مسیح آگاهانه رنج می­کشید، بدون احساس پوچی، با هدف! اصلن شاید اون یه مازوخیست بود. اما... اما من...
ــ
 آفرین جانم! درک خوبی از مسائل داری... احساس پوچی... درسته! می­تونم از تخصص و شغلت بپرسم؟ و اینکه همسر و فرزند داری یا نه؟

ــ 
اوه آقای دکتر، الان وقت این حرفها نیست.

ــ 
اما این به درمان تو کمک می­کنه در صورتیکه واقعن پوچ و بی­ هدف رنج بکشی.
ــ
اوه آقای دکتر! چطور پرسیدن اینها به درمان من کمک می­کنه در حالیکه خودشون هیچ کمکی نکردند؟ هان؟ بسیار خوب! می­گم، می­گم فقط برای اینکه دوباره تکرارشون نکنید. بسیار خوب؟ من... من به کار مزخرفات فلسفه مشغول بودم. یه جور تحقیق و تدریس... البته... البته فلسفه­ ی "الهیات"! و همسر هم دارم، یکی!
ــ
براوو! آدم باید خیلی باهوش باشه که بتونه هردوی اینها رو کنار هم نگه داره، بدون اینکه دیوانه بشه!
ــ
 کدوم دوتا رو آقای دکتر؟ حتمن فلسفه و دین رو؟ درسته؟
ــ
نه جانم، تخصصی که انرژی ذهنی بالایی از آدم می­گیره و یک زن رو!! راستی همسرت چی؟ اون از بیماری تو خبر داره؟
ــ
 اوه... نمی­دونم! یعنی فکر می کنم تا حالا فهمیده باشه. بهتر نیست راجع به خودم بیشتر حرف بزنیم؟
ــ
بله جانم!
ــ
ممکنه منو "جانم" صدا نزنید آقای دکتر؟ من مورگان هستم، روشن شد؟ مورگان!
ــ
حتمن جانم! اوه ببخش مورگان عزیز... خوب کجا بودیم؟ آهان! اینکه تو -مورگان- یک روان نژند هستی، روان نژند و اقعی. یک نوع عذاب کشیدن بی دلیل که فکر می­کنی ریشه در هیچ بی اخلاقی یا گناه یا ترس و شوکی نداره، درسته؟ شاید هم به قول فروید ریشه­ ی اون "چیزی نیست جز یک فرضیه­ ی جنسی"...
ــ
 ببین آقای دکتر! من خودم تمام مزخرفات اون یکی پیرمرد هاف هافو رو میدونم. بهتره کاری بکنی که حال من سریعتر رو به راه شه، متوجهی؟
ــ
بله مورگان! بله... بله... کاملن متوجه شدم. تو... تو... کلیسا چی؟ اهل کلیسا رفتن هستی؟
ــ
 اوه خدای من! چه چرندیاتی... نکنه با وساطت کشیش دفتر روانکاویت رو تأسیس کردی؟ هان؟ میدونی؟ هر آدمی برای خودش یه خدا یا اسطوره یا سوپر­منی داره که میتونه حالش رو بهتر یا حتی بدتر کنه و تو، تو هم بار آخرت باشه که از اسم کلیسا برای درمون مریضهای بدبختت استفاده می­کنی... بیسواد ِ پیری ِ عوضی...
ــ
 بله جانم! آروم باش،بنشین! به خاطر مَسیـ... اوه! منظور من این نبود که...، آروم باش جانم!
ــ
 گفتم من مورگان هستم دکتر! چی؟ مورگان! مورگان! مورگان! مورگان...
                                                                     

                                                                       ********
ــ
 مورگان؟ مورگان؟ موسیو مورگان؟ با شما هستم!
ــ
 اوه متأسفم خانم! توی دنیای دیگه ­ای بودم! بله، بله، درسته، مورگان!
ــ
 چی؟!
ــ
 مهم نیست... مارگاریتا کجاست؟ توی اتاق خودشه دیگه؟ برای دیدن من آماده­ اَش کردید یا نه؟
ــ
 برای عرض همین مطلب اومدم. متأسفانه مارگاریتا رو به خاطر خنده­ های هیستریک شبانه و فحاشی به پاپ به بخش ویژه­ ی آسایشگاه منتقل کردند. همین ساختمون خاکستری رنگ مجاور باغ! اما فکر نکنم تا مدتی بتونید ببینیدش. اوه! مارگاریتای بیچاره...
ــ
 آه! مارگاریتا... مارگاریتای من... فقط اگه آسیبی ببینه تمام اون پزشکاتون رو با دستهای خودم خفه می­کنم!
ــ
 مطمئن باشید آقای مورگان! ما بهترین و لطیف
­ترین روان­ درمان­ها رو در اختیار داریم! فقط یک سؤال آقای مورگان! ممکنه بپرسم چه چیزی به شما انگیزه می­ده که... انگیزه می­ده که بعد از سالها مرتب به دیدن همسر روان­ پریشتون می­آید؟ به خصوص که بعضن با دیدن شما حال و روزش پریشون­تر هم شده...؟

پاکت سیگار رو از جیب در میآرم و به شبی فکر می­کنم که مارگاریتا رو به­ خاطر سوءتفاهمی که واقعن نمی­دونم چی بود از خونه بیرون کردم... اون رفت و نیمه­ های شب در حالی برگشت که بهش تجاوز شده بود.
پرستار منتظر شنیدن حرفهای منه و من دود سیگار رو روانه­ ی چشم­های فداکارش می­کنم و دور می­شم. حتم دارم که هیچ­وقت نمی­فهمه چه کسی مارگاریتای من رو به این دیوونه­ خونه فرستاد...
پُک دوم رو با ولع بیشتری می­زنم در حالیکه از دور صدای لوس و زنانه ­ای شنیده می­­شه:

ــ اوه خدای من! این زن و شوهر هردو دیوانه­ اند! به مسیح سوگند که از دست شما دیوانه شده آقای مورگان... به مسیح سوگند!

یادداشتهای بی شیرازه !

 

ادامه نوشته

دق مرگ ...

ادامه نوشته

"حفره"گی

ادامه نوشته

در باب لب !

ادامه نوشته