تکه گهی که مرواریدی در درون می پرورید!
حالا شما گیر کنی توی یک نداشتن و خوشی، انگار آینه ی روی میز توالتت را با دستمالی که به ماتحتت میکشی گرد بگیری. یک حالی هست که نگووو...
- دلم برای احمد غنچه رز تنگ است که من را یاد هیتلر می اندازد این روزها، برای عشقم مغولستان، برای رنگینک، برای یغما، یغما، یغما که نمیدانم اسم جدیدش چیست، برای مرتضی روانی اراکده، برای آرزوی آدالیش، برای آریای خر، برای یلدا که نمیداند بُعدِ آنچه من میگویم با آنچه کامنت گذاشته کجا تا کجاس، برای اهانت، برای هدی و کنجکاوی های کودکانه اش، برای ترنج و نارنج، برای آن یکی وبلاگ که انقدر نحواندمش که فراموشش کردم، برای عباس قاضی زاهدی، عباس شریعتی حتی!
LDR
ماها یه مشت آدم خودآزاریم که هیچ چی قدر این اذیت شدنا درست حسابی ارضامون نمی کنه.
پ ن: لانگ دیستنس، لانگ دیستنس، لـــــــــــانگ دیــــــــس تنــــــــس، لعنت به تو!
گمم کرده!

همیشه، هرجای این دنیا که ایستاده باشم، یک چیز کم است. لامصب! نمیدانم هم چیست. اسمش،جنسش، کدام گوری پنهان شده؟یک چیز کم است که نه داشتنش سیرم می کند نه نداشتنش آرامم. قبل ترها فکر میکردم تویی. اما... تو هم، کمتر از آنی که من نمیدانم چیست!
اصطواج!
آدم ها دو دسته اند: مجرد - متأهل
دسته ی دوم، دو تا میشن: اونایی که به ازدواجی که دارن (یا داشتن) اصطکاک ندارن و اونایی که اصطکاک دارن.
دسته ی اول هم دو تان: اونایی که به موضوعِ "ازدواجی ندارن (و نخواهند داشت)" اصطکاک دارن و اونایی که بهش اصطکاک ندارن.
پ ن: فاک به جامعه یی که کمترین مشتریاش دسته ی دوم/تای اوله،
و فاک تر که از اونم کمتر، دسته ی اول/تای دومه...
غر.ریدن
40000 b.c) بُ بُ پوست دیمترودونی را که دیشب شکار کرده، می بندد به دور سینه و کمرش و راهی جنگل می شود. بَ بَ از همان بالای درخت سیبش را گاز زده و می پرد پایین روی بُ بُ! قضیه که تمام می شود، بُ بُ شروع می کند به غرغر که اینهمه وقت کدوم غاری بودی پشمالو؟ دودی چیزی روشن میکردی بدانم کی میبینمت خب ...
80 b.c) سردار رومی به رم برگشته تا کللهم مقام و سلطنتش را بدهد و سوار بر اسب به مصر برگردد. شاهدخت مصر هفته ها بی خبر است و کم مانده دق کند. بالاخره وصال حاصل شده، دخترک کمی غرغر می کند که خبر قطعی برگشتنت را می دادی کفتری، بطری آبی، چیزی زودتر بیاورد خب ...
0) زنی بدون هیچ غرغری باردار شده و تاریخ به نوعی از اینجا آغاز می شود ...
1200 a.d) با زاده شدن همان قبلی، جنگهای صلیبی نامی رخ می دهد و آن وسط ها، یک نصرانی عاشق دختر مسلمان اورشلیم می شود. مسلمانان پیروز شده و بناست مسیحی را سر ببرند. پسرک شبانه دختر را برداشته و می گریزند. دخترک هم نصفه شبی غرغر می زند که خب این برنامه ی فرار را با سواری چاپاری چیزی به گوش من میرساندی، نصفه عمر شدم جان مسیح خب ...
1941 a.d) سرباز آلمانی دل به اسیر لهستانی اش بسته و ول کن هم نیست لامصب خوش تیپ. جنگ تمام شده و اردوگاه ها تخلیه می شود. دخترک بعد از ماه ها نامه ی دلداده را دریافت می کند و در جواب قطعن غرغر می کند که این را زودتر مینوشتی خب ...
2012 a.d) باربارا نشسته است پای اسکایپ و غرغر می کند.
!Pantom of the Opera
پانتومیم بازی می کنیم.
اتاق خالی است، جز "ما".
سه انگشتش را نشان می دهد،
و چشم هایش را می بندد.
می گویم: ک.و.ر؟
لب و سبیل کج می کند که یعنی: (تقریبن)
...
تا.ریـ.کی؟ خوا.بیـ.دن؟ سا.را.ماگ!؟...
طاقت نمی آورد و بلند می گوید:
"من.، قبل ِ. تو"
نه میزایم
و نه سر زا میروم.
امشب
یک تار خیس سوزاندم
- تنها یک تار-
محض آمدنِ آل ی
که دوهزار سال است بیاید ...
.
.
.
من
خود از آل همان پیامبرم
که حلقومِ قطره قطره آبش را
به تارهای من آویخت؛
و آن شب
یک تار مو کم آورد،
تنها یک تار ...
شادی از خرد عاقل تر است یا زرشک؟ بله لطفن!
ذبح شرعی

عکس تزئینی است!
جای صدای بَم، ناگهان یک صدای ریز!
این سوی ِ خط، دل ِ زن گشت ریز ریز ...
آن سوی؛ ذهن ِ کوچک ِ بد بوگرفتهای
این سوی؛ وسعت قلبیست، رُفته و تمیز
آن سو؛ به نام ِ باکرگی – زن – مقدسات
دندان برای ِ تکتک مان میکنند تیز
این سوی؛ جسم ِ پارهی یک زن که مُرد زود
در بستری که س.ک.س و صداقت شدند "جیز"!
"پس کو؟ کجــآست رخت ِ ادب، ردای دین؟
هان! یافتم، مُچاله گذاشتیش زیر میز
عریان شدی محض ِ همآغوش گشتن ِ
یک زن، بدون باکرگی + یک جفت چشم هیز؟"
قلبم گرفت از نوشتن این رنج، آن مرض
قلب زنی که اینور ِ خطّ است، لابد "چیز"...
تنها سؤال شرعیاَم از رسالهات: "این کار
با خواهران ِ اصلی ِ خود میکنید نیز؟"
- اگر بتوان خیانت را هم به راحتی مدل 206 تیپ بندی کرد، کثیفترین و طبیعیترین تیپ آن، خیانتی است که از سوی روحانیون دینی و مبلغان پاکی هر جامعه رخ دهد! این را بچهتر که بودم سرودم.
- مدتی نیستم. اگر تا هفتهی اول مرداد نتوانستم باشم، شما کادوهایتان را بگذارید همینجا؛ روی میز! :)
Whatever Works
انسان موجودی مضطرب و مرگآگاه است. انسان ذاتن تنهاست. دیگران دوزخاند. انسان محکوم به آزادی در انتخابهای خویش است. همه چیز بیعلت است. همه چیز نسبی است. تمام آنهایی که امیال خویش را سرکوب میکنند بالاخره روزی...
جملاتی از این دست ــ که نه لزومن با همهاش موافقیم و نه لزومن واقعیت نباشد ــ را شنیدهایم و نه لزومن که تجربه هم نکرده باشیم! فلاسفه و نویسندگان و هنرمندان زیادی به آنها پرداختهاند، خواه با احتساب وجود خدا خواه بی آن. اما بحث من از زاویهی دیگری است.
این تلنبار فیلمهایی است که تا روز تولدم عهد کردهام دستِ پر۱۰تایش را ندیده باشم، اما فعلن ۱۰تایش را دیدهام و حالا میخواهم راجع به یکی کمی فکر کنیم:
Whatever Works فیلمی است که به پیچیدگی روابط انسانها، پیچیدگی و پنهانی علائق و سلائق درونی ِ هر شخص، و ریشه داشتن همهی اینها در گودالی عمیق از ناکامیها و عقدهها در تاریخ زیستن ِ وی میپردازد و شاید بتوان گفت وودی آلن با عنوان "هرچیز که به کار بیاد" برای این فیلم، در پوشی مضحک بر آگاهی بشر از ناتوانی خویش گذاشته است.
داستان با برخورد اتفاقی یک "نابغهی منزوی ِ نوبل گرفتهی بدبین" و یک "دختر زیبای جوان ِ فراری و خوشحال" شروع میشود، اما به دلایلی برخلاف انتظار به ازدواج آن دو میانجامد. ازدواجی که در ظاهر در لوای اندکی علاقه و امنیت چندان هم نامناسب به نظر نمیآید... راستی، خانوادهی اهل دین و کلیسای ملودی (با بازی Evan Rachel Wood) نیز اخیرن به دلیل خیانت پدر، ازهم پاشیدهاند و پس از آمدن به نیویورک و یافتن ملودی در خانهی پیرمرد و شوکه شدن فراوان و کشیدن صلیب بر سینه، سعی میکنند در همان شهر با تفکری سنتی، همسر مناسب تری برای ملودی بیابند.
خلاصه اینکه در پایان، ملودی تحت تأثیر طبیعی ِ روحی ــ جنسی ِ پسری جوان و خوش آتیه، از لوریس (با بازی Larry David) جدا شده و لوریس که چنین روزی را پیش بینی میکرد با دیالوگهایی بسیار دوست داشتنی ملودی را به خدا(!) میسپارد.
مادرملودی که هنرهای ناکام ِ جوانیهای خویش را در نیویورک در معرض شکوفایی دیده، ناگهان با دو مرد هنرمند ازدواج میکند و گالریهایی از آناتومی لخت زنان برپا میکند.
و پدر ملودی نیز که تنها به خاطر آنکه در ولایتشان همه ازدواج میکردند ازدواج کرده بود، با پسری جوان رابطهی عاطفی برقرار میکند...
Whatever Works را به خاطر تمام مابهازاهای واقعیاش، به خاطر تمام دیالوگها و کنایههای اگزیستانسیالیستی اش و به خاطر کشور ِ Whatever Worksمان دوست میدارم.
میان ماه من تا ماه گردون ...
ما هزاران عروس دریایی بودیم، با چترهای سفید کهربایی، و دامنهای تور ِ گـُلهای خَتایی... زیر پایمان بستری بود از لجن، و بالای سرِمان تیره و تار، نه اِنس بود و نه جـِن! ... و خورشید – بیرون از دریا، پشت آبهای سیاه ِ بالای ِ سر ِ ما، برای زمینیان ِ خشک میدرخشید، برای علی و محمود و جمشید!
یک روز، شاید هم یک شب ِ مرموز، ما چه میدانیم؟ زمینیان گویا خواب دیدند که چترهای کهربائیمان دارد آب میشود، و گلهای ختایی دامنمان خراب میشود، آب دریا دارد شراب میشود و بیدامادی ِ ما حکایت ِ پلنگ و مهتاب میشود...
آمدند و قلب ِ دریا را شکافتند و ما را، همهی ما را سوار کردند بر زیردریاییها، و بردند آنجا که خودشان میگفتند "بالا بالا ها"... نشانمان دادند آنچه نامش بود خورشید، و به عقدمان درآوردند برای علی و محمود و جمشید!
کور شدیم و دق کردیم و مُردیم، حیران شدند و گریستند و لاشههامان را به آب دریا دادند...
رفتیم و رفتیم آنجا که میگفتند "پائین پائین ها"، و همانجا که برای ما بود بهترین جا... دفن شدیم زیر لجنهای اصیل و سبز، و دریائیها به ما گفتند شهید عقیده و حد و مرز...
۱: دلم گرفته! کـِی آنها میفهمند خورشیدشان تیغهی ضلالت چشمهای ماست؟ چرا کلهی رئال ِ ما را روی تصویر انتزاعییی که از ما ساختهاند میچسبانند و از جور در نیامدنش شاکی هم میشوند؟
۲: این را فارغ از کلیشه های آخرش ببینید و به باهوش و حواس بودن خودتان بیشتر مطمئن شوید :)
آری مورگان، این بار حق با فروید بود!
... توی همین افکار بودم که صدای لوس و زنانه ی منشی انگار که موهای منو کشید و پرتاب کرد به این دنیای حقیقی!
ــ موسیو مورگان! موسیو مورگان! با شما هستم، نوبت شماست، لطفن!
وارد اتاق میشم و قبل از اینکه اون پیرمرد ِ اِستون فِیس بپرسه "چته؟" میرم سراغ اصل مطلب و با صدای بلند میگم:
ــ آقای دکتر! من یک روان نژند واقعی هستم.
لبخند سرد و بی محتوایی میزنه. اوه خدای من! تمام روانکاوهای پیر تا ابد همیناَند.
ــ بسیار خوب! فقط دوست دارم بدونم "روان نژند" رو چی معنی میکنی جانم؟!
ــ روح و جسم من دائم در حال رنج و عذاب کشیدنه. لحظه ای نیست که آزاد و بی تفاوت باشم.
ــ اما رنج بردن بیماری و مرض نیست جانم! همه ی ما میدونیم که "مسیح" چه مصائبی کشید بدون اینکه لحظه ای فکر کنه یه روان نژنده، یه روان نژند واقعی...
ــ اوه! مسیح! چه قیاس شیطان پسندی بود جناب دکتر! مسیح آگاهانه رنج میکشید، بدون احساس پوچی، با هدف! اصلن شاید اون یه مازوخیست بود. اما... اما من...
ــ آفرین جانم! درک خوبی از مسائل داری... احساس پوچی... درسته! میتونم از تخصص و شغلت بپرسم؟ و اینکه همسر و فرزند داری یا نه؟
ــ اوه آقای دکتر، الان وقت این حرفها نیست.
ــ اما این به درمان تو کمک میکنه در صورتیکه واقعن پوچ و بی هدف رنج بکشی.
ــ اوه آقای دکتر! چطور پرسیدن اینها به درمان من کمک میکنه در حالیکه خودشون هیچ کمکی نکردند؟ هان؟ بسیار خوب! میگم، میگم فقط برای اینکه دوباره تکرارشون نکنید. بسیار خوب؟ من... من به کار مزخرفات فلسفه مشغول بودم. یه جور تحقیق و تدریس... البته... البته فلسفه ی "الهیات"! و همسر هم دارم، یکی!
ــ براوو! آدم باید خیلی باهوش باشه که بتونه هردوی اینها رو کنار هم نگه داره، بدون اینکه دیوانه بشه!
ــ کدوم دوتا رو آقای دکتر؟ حتمن فلسفه و دین رو؟ درسته؟
ــ نه جانم، تخصصی که انرژی ذهنی بالایی از آدم میگیره و یک زن رو!! راستی همسرت چی؟ اون از بیماری تو خبر داره؟
ــ اوه... نمیدونم! یعنی فکر می کنم تا حالا فهمیده باشه. بهتر نیست راجع به خودم بیشتر حرف بزنیم؟
ــ بله جانم!
ــ ممکنه منو "جانم" صدا نزنید آقای دکتر؟ من مورگان هستم، روشن شد؟ مورگان!
ــ حتمن جانم! اوه ببخش مورگان عزیز... خوب کجا بودیم؟ آهان! اینکه تو -مورگان- یک روان نژند هستی، روان نژند و اقعی. یک نوع عذاب کشیدن بی دلیل که فکر میکنی ریشه در هیچ بی اخلاقی یا گناه یا ترس و شوکی نداره، درسته؟ شاید هم به قول فروید ریشه ی اون "چیزی نیست جز یک فرضیه ی جنسی"...
ــ ببین آقای دکتر! من خودم تمام مزخرفات اون یکی پیرمرد هاف هافو رو میدونم. بهتره کاری بکنی که حال من سریعتر رو به راه شه، متوجهی؟
ــ بله مورگان! بله... بله... کاملن متوجه شدم. تو... تو... کلیسا چی؟ اهل کلیسا رفتن هستی؟
ــ اوه خدای من! چه چرندیاتی... نکنه با وساطت کشیش دفتر روانکاویت رو تأسیس کردی؟ هان؟ میدونی؟ هر آدمی برای خودش یه خدا یا اسطوره یا سوپرمنی داره که میتونه حالش رو بهتر یا حتی بدتر کنه و تو، تو هم بار آخرت باشه که از اسم کلیسا برای درمون مریضهای بدبختت استفاده میکنی... بیسواد ِ پیری ِ عوضی...
ــ بله جانم! آروم باش،بنشین! به خاطر مَسیـ... اوه! منظور من این نبود که...، آروم باش جانم!
ــ گفتم من مورگان هستم دکتر! چی؟ مورگان! مورگان! مورگان! مورگان...
********
ــ مورگان؟ مورگان؟ موسیو مورگان؟ با شما هستم!
ــ اوه متأسفم خانم! توی دنیای دیگه ای بودم! بله، بله، درسته، مورگان!
ــ چی؟!
ــ مهم نیست... مارگاریتا کجاست؟ توی اتاق خودشه دیگه؟ برای دیدن من آماده اَش کردید یا نه؟
ــ برای عرض همین مطلب اومدم. متأسفانه مارگاریتا رو به خاطر خنده های هیستریک شبانه و فحاشی به پاپ به بخش ویژه ی آسایشگاه منتقل کردند. همین ساختمون خاکستری رنگ مجاور باغ! اما فکر نکنم تا مدتی بتونید ببینیدش. اوه! مارگاریتای بیچاره...
ــ آه! مارگاریتا... مارگاریتای من... فقط اگه آسیبی ببینه تمام اون پزشکاتون رو با دستهای خودم خفه میکنم!
ــ مطمئن باشید آقای مورگان! ما بهترین و لطیفترین روان درمانها رو در اختیار داریم! فقط یک سؤال آقای مورگان! ممکنه بپرسم چه چیزی به شما انگیزه میده که... انگیزه میده که بعد از سالها مرتب به دیدن همسر روان پریشتون میآید؟ به خصوص که بعضن با دیدن شما حال و روزش پریشونتر هم شده...؟
پاکت سیگار رو از جیب در میآرم و به شبی فکر میکنم که مارگاریتا رو به خاطر سوءتفاهمی که واقعن نمیدونم چی بود از خونه بیرون کردم... اون رفت و نیمه های شب در حالی برگشت که بهش تجاوز شده بود.
پرستار منتظر شنیدن حرفهای منه و من دود سیگار رو روانه ی چشمهای فداکارش میکنم و دور میشم. حتم دارم که هیچوقت نمیفهمه چه کسی مارگاریتای من رو به این دیوونه خونه فرستاد...
پُک دوم رو با ولع بیشتری میزنم در حالیکه از دور صدای لوس و زنانه ای شنیده میشه:
ــ اوه خدای من! این زن و شوهر هردو دیوانه اند! به مسیح سوگند که از دست شما دیوانه شده آقای مورگان... به مسیح سوگند!