40000 b.c) بُ بُ پوست دیمترودونی را که دیشب  شکار کرده، می بندد به دور سینه و کمرش و راهی جنگل می شود. بَ بَ از همان بالای درخت سیبش را گاز زده و می پرد پایین روی بُ بُ! قضیه که تمام می شود، بُ بُ شروع می کند به غرغر که اینهمه وقت کدوم غاری بودی پشمالو؟ دودی چیزی روشن میکردی بدانم کی میبینمت خب ...

80 b.c) سردار رومی به رم برگشته تا کللهم مقام و سلطنتش را بدهد و سوار بر اسب به مصر برگردد. شاهدخت مصر هفته ها بی خبر است و کم مانده دق کند. بالاخره وصال حاصل شده، دخترک کمی غرغر می کند که خبر قطعی برگشتنت را می دادی کفتری، بطری آبی، چیزی زودتر بیاورد خب ...

0) زنی بدون هیچ غرغری باردار شده و تاریخ به نوعی از اینجا آغاز می شود ...

1200 a.d) با زاده شدن همان قبلی، جنگهای صلیبی نامی رخ می دهد و آن وسط ها، یک نصرانی عاشق دختر مسلمان اورشلیم می شود. مسلمانان پیروز شده و بناست مسیحی را سر ببرند. پسرک شبانه دختر را برداشته و می گریزند. دخترک هم نصفه شبی غرغر می زند که خب این برنامه ی فرار را با سواری چاپاری چیزی به گوش من میرساندی، نصفه عمر شدم جان مسیح خب ...

1941 a.d) سرباز آلمانی دل به اسیر لهستانی اش بسته و ول کن هم نیست لامصب خوش تیپ. جنگ تمام شده و اردوگاه ها تخلیه می شود. دخترک بعد از ماه ها نامه ی دلداده را دریافت می کند و در جواب قطعن غرغر می کند که این را زودتر مینوشتی خب ...

2012 a.d) باربارا نشسته است پای اسکایپ و غرغر می کند.