چقدر ...
میدانستم ایستادهای پشت در نیمه باز حیاط، مثل همیشه مترصدِ نبودن آقاجان! چقدر گفتمت بیا تو، آقاجان را فرستادهایم پابوس هستیمامان! بیا آنجا نَایست، سوز کوچه نکاهد گرمای نَفَسات را! بیا اینجا که تمام تابستانی که رفت، میقات لابههای من بود و وساطت عمهبانو! چقدر گفتمت بیا، از وسط باغ هم بیا. اطلسیهای این وقت سال خشکیدهاند، چه میفهمند درد له شدن را؟ گفتم بیا توی حیاط احمد! در را باز گذاشتهام برای تو! چند وقتی هست که آن را به خیال گشایشِ دل ما نمیبندند...
چقدر گفتمت بیا بنشین که ایستادنت همیشه مرا ترسانده. بنشین که خیال کنم نمیروی. بنشین روی همین تخت، روی قالی نمدار- باران اول پائیز، آمیرزا قصد جمع کردن بساطمان را کرده بود، من نگذاشتم. ترنجی که غروب شهریور را پای اشکهای من گُل کرده، حالا به نم نم پائیز هم دلخوش است لابد، نه؟!- چقدر گفتمت بیا که هقهقههایم مال دیروز بود، حالا جای چشمم را به آسمان دادهام... گفتم بیا بنشین، تنها بنشین که نه نای شنیدار بهانههایت هست و نه تاب دیدار شرمساریات. بیا بنشین، به آقاجان گفتهایم که من نگهدارت نبودهام... چقدر گفتمت که میدانم نالههای در، محض ضربهی باد پائیز است، اما تو بیا و بگذار خیال کنم این تویی ایستاده در درگاه، در تردید آمدن و رفتن! گفتم بیا، تنها یکبار دیگر بیا. خنکای آن غروب شهریوری که گذشت... من هم از تو! این آخری را بی بهانه بیا... بی منت!
چقدر گفتمت بیا بنشین! عمه بانو هم با یک کاسه اناردانه سنگ تمام گذاشته برایت، نیتٍ آنکه شاید شاید یک دانهاش بهشتی بود، آنجا ببینمت باز... گفتم بیا احمد! خیالت تخت، تو ماه من خواهی ماند. شبهای ابری پائیز است که مجال رویت ماه نمیدهند بر حوض ِ دل خشکیده در بُهت نبودنت... بیا بنشین روی تخت، تنگ ترنجهای قالی، کنار من!
چقدر گفتمت بیا و نیامدی... قبل طلوع فردا، آقاجان، ترنجها و من، همگی بارمان را از این کوچه باغ خواهیم بست...
دست و پا میزنیم در تبی که چند روزی هست تابمان را بریده! هرچه حکیم تجویزمان کرد افاقه ننمود. دست به قلم بردیم به خیال آنکه نوشتن دوای دردمان باشد! عذر از کاستی های فراوانش... مزید سخن اینکه داستانی است در ادامه ی این!