نمی­دانم مقصر درونِ خود­ساخته­ی تو بود که اینگونه کارِ ما را ساخت یا آن عمّه­بانوی پدرسوخته­ی ما! بعدِ ناشتای دیروز، دل­قُرص­ام کرد که: "این آقا­جان­ات را من می­شناسم، بزرگ­اش کرده­ام. به سبیل­هایش نگاه نکن، دل­اش عینهو دلِ­خودت ابریشمی­ست. صدای شُرشُر حوض و خُنَکای­ دَم­ غروبِ­ شهریور، خُلق­اش را بابِ­ میل­ات می­کند. کمْ لوسِ­آقاجان هم که نیستی، نَقل­تان که گُل انداخت قِلِق­اش دستت می­آید. "

دو زانو که نشستم رو در روی آقاجانِِ چهار زانو، لمیده روی تخت و کنار حُسن­یوسف­ها، حسابِ کار دست­ام آمد که زورِ من به سبیل­های بین سبّابه و شَست­اش نمی­رسد! نگاه­م به آمیرزا­ بود افتاده به جانِ علف­هرزه­های باغچه و روی­م به آقاجان که چشم از روزنامه برنمی­داشت و دل­م به "تو"! آنقدر در باب این آکتور و آن دیکتاتور پرت­و­پلا گفتم تا رسیدیم به تویی که اصل مطلبی! و تازه برای آن هم -چشم سفید- مقدمه ترتیب ­دادم به یاد فرنگ رفتن­ها و بوس و کنارهای قبلِ نکاح­اش با هستی­ناز -خانم جان را می­گویم. کِیف­اش کوک شد و من هم جَلدی مؤخره را به سلام و صلوات جاری کردم. اسم­ات را که بردم، سرِ آمیرزای بیچاره داد کشید که چرا اطلسی­ها را لِه می­کنی و سرِ خودش را هم گُم کرد لای لایه­لایه­ی روزنامه! جانِ احمد بلند شده بودم که به نامِ قضای حاجت بروم مستراح زار زار گریه کنم که دست­اش را کشید لای موهای یخ کرده­ام و آرام گفت: "گیرم مُغازله­های وقت و بی­وقت­تان را پشت گوش بیاندازم و حرف در و همسایه را هم حواله­ی فلان جای خودشان کنم. گیرم به یاد تَرکه­هایی که خانم­جان برای یک لحظه دیدارمان از ­خان­دایی­ات می­خورد، هم­آغوشی­هایتان را هم حلال­تان کنم. با کجای دل­م رضایت دهم به این زندگی­تان بی قصدِ نکاح؟ درثانی، به ارواح خاک هستی­ناز قسم که این احمد اگر نگه­دارش بود همان اولی را نگه می­داشت!" پیرزنِ لبِ گوری همه چیز را گذاشته بود کفِ دستِ آقاجان! این آخری را که گفت فهمیدم مَخلَص کلام­اش است. جان احمد سَرَم عینهو راسته­ مسگرهای قیطریه تیر کشید. لب و لوچه­ی آویزان و صدایِ لوسِ بابایی اینجای کار را دیگر افاقه نمی­کند. بلند شدم و رفتم توی شاه­نشین. عمّه­بانو خوش­خوشان انگور یاقوتی دانه می­کرد، یاد انگشتری­ات افتادم و بغض­ام گرفت. کم مانده بود جلوی آن قیافه­ی حق به جانب­اش های­های گریه کنم، اما چیزی بُروز ندادم. خودش که پرسید، تنها دوکلام گفتم: "دیدی عمّه­بانو! دیدی نه من شما را می شناسم، نه شما آقاجان­م را و نه آقاجان احمدم را؟ نگفته بودم این منورالفکرهای دهه­ی چهل حساب اهل و عیال را سوا می­کنند؟"

خُنَکای دَم غروب هم گذشت و آمیرزا فواره­های حوض را بست. پای هم­آغوشی نور ماه و آب حوض، تنها صدای هق­هق من مُطربی می­کرد. یادش به خیر احمد! آرام هم که اشک می­ریختم درِ گوشم می­گفتی: "تمامش کن! این صدای گریه­ات هستی را روی سَرَم آوار می­کند."

آخ هستی، هستی­مامان! کاش دست کم تو یکی بودی و حالیِ آقاجان می­کردی که این احمدآقامان چقدر ماه است.