
پشت چراغ قرمز همیشه برای من ترسناکترین جای دنیا بوده است. چه فکرها، آرزوها، هوسها و صحنههایی که آنجا مرور نکردهام و چه فکرها، آرزوها، هوسها و صحنههایی که پشت چراغ قرمز از آنها منصرف نشدهام! در حال ویویدنت جویدن، چه دستهای در تلاش و جستجویی که در دماغ رانندهی ماشینهای چپ و راستی ندیدهام، چه حالها که نشدهام... گرمای نفسگیر تابستان، چه ماشینهای بیست و پنج و نیم مدل بالاتر از ماشینم ندیدهام که شیشهی اتومبیل را پائین زده با اوراق بورس خود را باد میزنند، چه فحشها که ندادهام... سرمای سیاه زمستان، چه ضعیفههای غُرغُرویی ندیدهام که لنگ کفش پاشنه آهنیشان را بر سر شریک زندگیشان میزدند، چه خواستگارانی که بعد از دیدن این صحنه از سر ادای دِین و دلسوزی و همدردی رد نکردهام!... چه خواستگارانی که پشت همین چراغ قرمز پیدا نکرداه ام... چه دسته گُل هایی که بیهوده و باهوده نخریدهام... چه دسته گل هایی که به آب ندادهام، پشت همین چراغ قرمز...
پشت چراغ قرمز ایستادهام و حالا به یک نقشهی قتل فکر میکنم. "دوستش دارم اما خفه اش میکنم، با همین دستهای خودم خفهاش میکنم..." فرمان را به جای گردن مقتول فشار داده و احساس آرامش وصف ناپذیری سراپای وجودم را میگیرد...
*****
یادم می آید سگدانی تفکر اولینی بود که با مرگ ناگهانیاش مرا مدتها در اندوه و حیرت فرو برد. از معدودهایی بود که از نان شب واجبتراند! کم مانده بود یک روبان مشکی بزنم گوشهی چپ بالای سانتائیه، بس که خدا بود این وبلاگ! بعدها البته خیلیها مردند و حتی زنده شدند که برایم اهمیتی نداشت...
اما...
اما وقتی spotlight بخش نظراتش را بست برایش خوشحال شدم، نویسندهای در جایگاه او کاملن محق چنین تصمیمی است... برای ماندا نظر نمیگذارم اما اشعارش، بخصوص آن قدیمیهایش را خیلی دوست داشتم. یکروز آمد و گفت تا مدتها نخواهد نوشت، باز هم بال بال میزدم تا برگردد و برگشت. ولی نمیدانم چرا این غیبتهای صغری تبعات عجیبی دارند... همین چند وقت پیش بود که رنگینک مَرد و مردانه یک کلام گفت خداحافظ و ظاهرن خودش را خلاص کرد. به این یکی با آنهمه مشغله هم کاملن حق میدادم. اما خوب طاقت نیاورد، آب از آب تکان نخورده برگشت. رنگینک را دوست دارم، از روزمرگیها نوشتنش چه چیزها که نیاموختم... یلدا به دلایلی کمتر مینویسد، خوب خیلی حرفها را نمیتوان جایی زد که همه میشناسندت. این هم دلیلی است! گرچه دلیل یلدا فقط این نیست. یاد پشت سر هم نوشتن های روزهای انتخاباتش به خیر... آرزو چند وقت قبل میگفت دیگر نمینویسد، آرزو نق نق های به جایش را روی چشم ما نگذارد کجا آرام بگیرد؟ میدانم که برمیگردد... و اما چند روز پیش کاسنی در سالگرد وبلاگش گفت که خسته است، شاید کمتر بنویسد و چون به هفتهای دوبار قلم طنزش بدعادت شدهام برایش نوشتم:
یه روز تو وبلاگستون ... خسته و زار و گریون / داشتم توکا میخوندم ... توی کفِش میموندم! / یهو کنار منارا ... اون وسطای لینکا / یه اسم تلخی دیدم ... رفتم و کیلیکیدم! / وبلاگ کاسنی باز شد ... و اینجوری اغاز شد / "اگر که تلخه کاسنی ... این تقصیر عباس نی!" / "بیاین بریم به بوستان ... سلام بدیم به دوستان!" / همون بالا خندیدم ... رفتم پائینو دیدم / طنز قلم شیرین بود ... تلخیش دلنشین بود / نوشته هاش خنده دار ... خنده های معنی دار / دیگه شدم گل خاتون! ... عباس آقام صاب دکون / نوشته و پی نوَشت ... کاریکاتورهای مَشت / هرچی میخواستیم اون داشت ... نسیه هم ورمیداشت! / کاسنی ولی خسته بود ... یه ذره! خوب میشه زود. / درسته سهم زخمی ... حتی کمی بد اخمی / اما بمون و بنویس ... دیگه دست خودت نیس! / چه هفته ای سه چار بار ... چه حتی ماهی یک بار! / راستی یادم نرفته ... تولده این هفته / تولدت مبارک ... دمب شما سه چارک! / ایشاللا که دوماد شی ... زن بگیری و شاد شی! / اینم تبریک بنده ... کاسنی داره میخنده؟
و از قرار معلوم منصرفش کردم!!...
... اینها همان هایی اند که برایم مهم اند و اگر نباشم هم نمی خواهم نباشند.
و در این بین هستند کسانی که هزاری هم بیایم و نوشته هایشان را به انتظار بنشینم، هرگز از کم نوشتن و ننوشتن سخن نخواهند گفت. توکا و پورج از آن دسته اند، ان شاء الله تعالی!
بگذریم...۰،۱،۲،۳،۴
*****
پشت چراغ قرمز ایستادهام و به یک نقشهی قتل کاملن جدی میاندیشم... یک خودزنی مجازی و کاملن حقیقی!
- دردم از مردان ِ تیر انداز نیست ... طعنه ی تیر آورانم میکُشد!
میدانستم ایستادهای پشت در نیمه باز حیاط، مثل همیشه مترصدِ نبودن آقاجان! چقدر گفتمت بیا تو، آقاجان را فرستادهایم پابوس هستیمامان! بیا آنجا نَایست، سوز کوچه نکاهد گرمای نَفَسات را! بیا اینجا که تمام تابستانی که رفت، میقات لابههای من بود و وساطت عمهبانو! چقدر گفتمت بیا، از وسط باغ هم بیا. اطلسیهای این وقت سال خشکیدهاند، چه میفهمند درد له شدن را؟ گفتم بیا توی حیاط احمد! در را باز گذاشتهام برای تو! چند وقتی هست که آن را به خیال گشایشِ دل ما نمیبندند...
چقدر گفتمت بیا بنشین که ایستادنت همیشه مرا ترسانده. بنشین که خیال کنم نمیروی. بنشین روی همین تخت، روی قالی نمدار- باران اول پائیز، آمیرزا قصد جمع کردن بساطمان را کرده بود، من نگذاشتم. ترنجی که غروب شهریور را پای اشکهای من گُل کرده، حالا به نم نم پائیز هم دلخوش است لابد، نه؟!- چقدر گفتمت بیا که هقهقههایم مال دیروز بود، حالا جای چشمم را به آسمان دادهام... گفتم بیا بنشین، تنها بنشین که نه نای شنیدار بهانههایت هست و نه تاب دیدار شرمساریات. بیا بنشین، به آقاجان گفتهایم که من نگهدارت نبودهام... چقدر گفتمت که میدانم نالههای در، محض ضربهی باد پائیز است، اما تو بیا و بگذار خیال کنم این تویی ایستاده در درگاه، در تردید آمدن و رفتن! گفتم بیا، تنها یکبار دیگر بیا. خنکای آن غروب شهریوری که گذشت... من هم از تو! این آخری را بی بهانه بیا... بی منت!
چقدر گفتمت بیا بنشین! عمه بانو هم با یک کاسه اناردانه سنگ تمام گذاشته برایت، نیتٍ آنکه شاید شاید یک دانهاش بهشتی بود، آنجا ببینمت باز... گفتم بیا احمد! خیالت تخت، تو ماه من خواهی ماند. شبهای ابری پائیز است که مجال رویت ماه نمیدهند بر حوض ِ دل خشکیده در بُهت نبودنت... بیا بنشین روی تخت، تنگ ترنجهای قالی، کنار من!
چقدر گفتمت بیا و نیامدی... قبل طلوع فردا، آقاجان، ترنجها و من، همگی بارمان را از این کوچه باغ خواهیم بست...
دست و پا میزنیم در تبی که چند روزی هست تابمان را بریده! هرچه حکیم تجویزمان کرد افاقه ننمود. دست به قلم بردیم به خیال آنکه نوشتن دوای دردمان باشد! عذر از کاستی های فراوانش... مزید سخن اینکه داستانی است در ادامه ی این!

سَر میسایم بر سَردر ِ بلندای ِ آستانهات، آنجا که تلاقی ِ سُرمهی چَشم است با شانه.
به شور میافتد شکوهِ شاهانهی وجودت، لاجَرَم!
و من در وهم ِ جان گرفتن در آوار ِ سَجدهی جانانهات، جان میدهم ...
پسا نوشت: چون بعضی دوستان راجع به اون خط خطی بالائیه پرسیدن، اینجا یا اونجا رو فشار بدن!
آوردهاند که در عهد خلافت علیالدوله نامی، که اُسلوب کشورداری و اُشکوب مردممُداری و اُعجوب دینداریاش شهرهی آفاق بود ومسبّب استفراغ، مردمی میزیستند بغایت بیبخار و بیعار و سلطان را از این حماقت و موهبت منافع حاصل آمد بیحد و شمار!
دربار پادشاهی علیالدوله را دو وزیر بود که تفاوت میان آن دو از آن بالا بود تا به این زیر! یکی که نور دیدهی پادشاه بود، "نورعلی" نام و دیگری که آب ریدهی وی هم به حساب نمیآمد، "آبعلی"ِ ناکام!
آری ماجرای رعشه افتادن بر تخت سلطنت سلطان از آنجا آغاز شد که میان دو وزیر اختلافی عظیم درافتاد. چندی میگذشت که نورعلی، "دست پرورده"ی سلطان، اولویت را بر "تربیت" میدانست و آبعلی، "دست رنج"ِ آب هفتاد پُشتِ فرهیخته، اولویت را بر "اصالت"!
پادشاه منبابِ ختم غائله و اطاعت امر بزرگان دین در برقراری صلح میان دو وزیر و بازپردازی به امور خطیر، هریک را تا سه شبانه روز مهلت داد که بر اثبات ادعای خویش بکوشند. روز موعود فرا رسید و نورعلی خندان و آبعلی سرگردان به نزد سلطان درآمدند. وزرا چون به صحن در رسیدند، نورعلی به شتاب پیش رفت و زمین خدمت ببوسید و فرمان داد تا کیسهای که مهیا دیده به میان آورند. دهها گربهی پلنگین و گویهای رنگین از کیسه برون غلطیدند و به امر نورعلی، گربکان بر گویها به رقص و گردش درآمدند. همگان را از این تأثیر تربیت بر حیوانی چنین زبان نفهم، بسیار عجب آمد. آبعلی که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زائدالوصف داشت، چون میومیوی گربکان را بشنید، فی الفور جوانکی را فراخواند و امری بر گوش وی بنهاد و روانهی مطبخ دربارش کرد.
پادشاه غرق در نظم و ظرافت رقص گربکان بر گویها، به مَدحِ جَهدِ نورچشمیاش مشغول بود که جوانک با کیسهای لرزان از مطبخ بازگشت. آبعلی کیسه را برگرفت و به میان گربکان برفت. آری! درب کیسه گشودن همان و دامن از کف بدادنِ گربکان همان و دوان دوان و نعره زنان در پی موشها رفتن نیز همان!
این مسجّل شدنِ رُجحان ِ اصالت و منور گردیدنِ افکارِ عموم، پادشاه و بالطبع درباریان را سخت گران آمد. تصمیم بر آن شد که آبعلی را به جرم "تقلب" در اثبات ادعای خویش، به جرم "نیاندیشیدن در سه روز مقرر و اندیشیدن در لحظهی آخر"، به جرم "شانتاژگری" و "فرافکنی"، به جرم "فرصت طلبی" و "خدعه اندازی"، به جرم "آزار موشکان مطبخ"، به جرم "تحریک شهوات گربکان" و قص علی هذا، در ملاء خاص و عام به دار مکافات آویزند. هرچند این امر، بر حالِ عام افاقهای نمینمود، چه مردمی که غم نان دارند، از بود و نبودِ وزیر چه امان دارند؟!
القصه... چون آبعلی را به پای چوبهی دار میبردند، نورعلی وی را ریشخند میزد که: "مگر نشنیده بودی حکایت سگ اصحاب کهف را که چنین با ما سر لجاجت ورزیدی و بخت خویش به فلاکت افکندی؟ اکنون بگو در واپسین دم حیات چه حاجت داری تا به رسمِ شفقتِ مهتران بر کهتران، بهجای آورم". آبعلی بانگ سخن سرداد که: "هرکه دست از جان بشوید، هرچه در دل دارد بگوید. پس آنچه گویم بر سنگ زبرجد بنویسید و بر سردر شهر آویزید تا عبرت نیامدگان شود." و چنین بگفت و بر سر ِ دار برفت و برفت! :
ســـــگ اصحاب کهـــــــف روزی چند پی آدم گرفــــت و مردم شـــــــــد
وای بر آدمی که صــــــــــــــدها سال پیِ ماتحتِ روبهـــــان دُم شـــــــد
آنکه یا گوسفند گشت و اینجا زیست یا اناالسگ بگفت و بر سُم شــــد
عاقبت بین که در شــــکمبهی گرگان سگ و گوسفند هر دو تن گُم شد !!
چون حاضران جمع، از علیالدوله گرفته تا نورعلی و عام مردم، زین سخن چندان معنایی استنباط نکردند و چون نورعلی به اثبات ادب و تربیت خویش و وفای عهدِ واپسین با یار دیرین بیشتر میاندیشید، آنچه آبعلی خواسته بود بکرد و سردر شهر به این ابیات مزین نمود.
آوردهاند که هفت شب و هفت روز از مرگ آبعلی نگذشته بود که علیالدواله را مرضی سخت به جان افتاد و دیری نپائید که به ملاقات عزرائیل شتافت. فیالفور نورعلی تخت حکمرانی تصاحب نمود و بی تربیتان را از زن و مرد بر امارت و وزارت گماشت و حال و روز مردم را بیش از پیش نمود! و چنانکه آموختیم اولویت بر "اصالت" بود و نه "تربیت" و وزرای جدید که از هردو بی نصیب بودند، آنقدر چپاول کردند و خوردند و ریدند که خانهی مردم و خزانهی دولت هردو خالی گشت و قحطی عظیمی درگرفت و اهالیِ بَلَد از چهارپا و دوپا، به کثافت و مرض و گرسنگی یک به یک جان دادند و شهر رو به ویرانی نهاد و تنها سنگ نبشتهی سخنان آبعلی به نیکی تا به امروز جاویدان بماند.
القصه! چنین ساده انگار مباشید و گمان مبرید غرض من از نبشتن این سخنان بیان این بُوَد که اولویت بر "اصالت" است نه "تربیت"! بَل مقصودِ متعالی این بُوَد که مادامیکه حکومت در دست آنانی بپاید که نهشاید و نهباید، اصالت و تربیت و ثروت و معرفت و حکمت، هیچ یک را بهکار نیاید. و هرآنکس که اندیشد مقصود از این عرایض اخیر هرمنوتیک بُوَد نیز به سرانجام آبعلی دچار شود... آمین!

- مامان جون بذارید این صبحونههِ تو معدهی واموندهمون گم و گور شه بعد برید پی ِ ناهار!
- خدا مرگم بده، این چه طرز حرف زدنه؟ حالا یه امروزه رو بابا خونهست. اون عاشق تهچینه منم که میدونی عاشق کیاَم! دم این غذا رو باید از چند ساعت قبل دید عزیزم.
- البته جز برنجش که از یک روز قبلتر خوابونده بودید، نه؟! تازه بابا که قربونش برم از این رابطهی علنیِ زنش با اجاقگاز همیشه شاکی بوده!
- آره خیلی بده که عالم و آدم، همّ و غمِّ سگ دویـیهاشون همین شکم شده، اما با "عشق" که باشه فرق میکنه. تو الان درک نمیکنی!!
- البته "شکم و هم محلهای هاش" منظورتونه مامان؟! نخیر، آدم حاضره "گ..." بخوره اما بیشتر ِ سگِ وجودشو پیِ چیزای خیلی مهمتری بــِدوونه!
- خاک عالم! "گ" چیه دیگه مامان جون؟ منظورت "گشنگی" بود دیگه، نه؟
- اونم میشه! اونم میشه!
.
.
.
- راستی عزیز دلم! گفتی چه غذاهایی دوست داری؟
- چطور مگه؟
- میخوام زیر یه سقف که رفتیم، یکی دو ماهِ اول همهاش رو برات بپزم!
- وای تو چقدر دوستم داری!!
- اِی کارد بخوره تو اون ...
- تو اون شکمم؟!
- نه تو اون مغزت! تو اون قلبِ خاک بر سر ِ من!
پ ن مصور:
دلم نیامد با این تصویر حالتان را به هم بزنم. همان بالایی بهتر است، نه؟!